پیش نوشت : اگر بگویم سال ٨٨ را با همه تلخیها و سختیهایش ، بهترین سال زندگیم می دانم گزاف نگفته ام . سال ٨٨ سال ِ نو شدن انگیزه ها ، سال ِ اولین حضور جدی و تأثیرگذار شهرستانها و روستاها در نظام سیاسی ایران ( بر خلاف همیشه که این پایتخت بود که برای کل کشور تصمیم می گرفت ) و سال حضورهای حماسی و بی نظیر در سی سال و بلکه در ٢۵قرن حیات اجتماعی ایران بود . سالی بود که مانند یک انقلاب ، همه چیز را از نو ساخت ؛ محافظه کاران و دو رویان و عافیت طلبان و قاعدان و گنگ زبانان و منافقان و ... را از مجاهدان واقعی جدا کرد و خط بطلانی بر ولیعهد پروری و شهبانوگری ِ نوین کشید و نفسها را تازه کرد . این سال را با همه هزینه های سنگینی که برایش دادیم دوست دارم و فکر می کنم حضور سیاسی در این سال برای همه مردم خوبمان ، مقدمه ای واقعی برای مصلح نهایی "عج" خواهد بود .

این سال البته تمام شد و طبق معمول همه سالها و البته بیش از همه سالها ، روسیاهیش به ذغال ماند !

***

از چند روزنوشت پیشتر از دوستان خواستم برای ایام نوروز و تعطیلات مفصل و کسل کننده فروردین ، یک بازی جذاب وبلاگی راه بیندازند تا هم وبلاگستان از رکودی و خمودی همیشگی این ایام در بیاید و هم ، ما مجبور شویم چیزی بنویسیم و هم مرتب به وبلاگهای همدیگر سر بزنیم و هم خوراک خوبی برای همدیگر و دیگر مخاطبانمان در این ایام فراهم کنیم .

غیر از حسام الدین عزیز در "خانه کتاب اشا" یش ( و درست تر خانه کتاب اشایمان !) ندیدم کسی بازی وبلاگی پیشنهاد کرده باشد . من ضمن اینکه بازی پیشنهادی حسام را با عنوان "سفر نوروزی به داستان" که بهانه خوبی برای رویکرد بیشتر  به کتاب است مطرح می کنم و از دوستان و خوانندگان هم می خواهم در آن شرکت کنند ، کمی آن را بسط می دهم و آنچه در ذهن داشتم را مطرح می کنم تا مخاطبان "آب و آتش" ، بهتر و بیشتر امکان انتخاب داشته باشند و تنوع و جذابیت بازی هم بیشتر شود .

اصل پیشنهاد : بازی وبلاگی سه برترین ها :

این بازی چند سؤال دارد که هر کس حداقل باید درباره هفت  سؤال آن مطلب بنویسد و البته هر چه به سؤالات بیشتری پاسخ دهد ، نوشته ها جذابتر و خواندنی تر می شوند :

١- شرکت در همان بازی وبلاگی "خانه کتاب اشا" با موضوع " سفر نوروزی به داستان" . خودتان به پیوند مربوط مراجعه کنید و فوراً دست به قلم شوید.

٢- سه تا از بهترین فیلمهایی که دیده اید را بنویسید و اگر خواستید درباره چرایش هم توضیح دهید .اگر سه فیلم ایرانی و سه فیلم خارجی بنویسید که خیلی بهتر است .

٣- سه تا از بهترین کتابهایی که خوانده اید را بنویسید و اگر خواستید درباره چرایش هم توضیح دهید.

۴- سه تا از بهترین قطعات موسیقی که شنیده اید را نام ببرید و درباره آن توضیح دهید.

۵- اگر اهل تئاتر هستید ، حداقل یکی از نمایشهایی را که دیده اید و بیشتر در ذهن و دلتان جا گرفته نام ببرید و کمی درباره آن توضیح دهید.

۶- سه شخصیت سیاسی که بیش از همه دوستشان دارید .

٧- اگر می خواستید به سه نشریه ایرانی جایزه بدهید به کدامها و به چه دلیل جایزه می دادید؟

٨- سه وبلاگ برتر ایرانی به انتخاب خودتان ، با کمی توضیح .

٩- سه شعری که اکثراً با شماست .

١٠ - سه هنرمند برتر ایرانی به انتخاب خودتان . ترجیحاً با توضیح علت .

١١- سه روزنامه نگار برتر ایرانی به انتخاب شما با ذکر دلیل .

١٢- سه جایی که به آنجا پناه می برید از تنهایی .

١٣ - سه دعایی که بیش از همه دوست دارید .

١۴- سه جمله ای که خیلی مشغولتان کرده است .

١۵ - سه شخصیت برتر تاریخ ایران به انتخاب شما .

١۶ - سه شخصیت برتر تاریخ جهان به انتخاب شما .

١٧- بهترین اتفاقهای سال ٨٨ به انتخاب شما ( سه تا ).

١٨- بدترین اتفاقهای سال ٨٨ به انتخاب شما ( سه تا ).

١٩- سه آرزوی اصلی .

٢٠- این سه تا ، سه تایی است که خودتان می خواهید درباره اش اظهار نظر کنید .

***

 برای این بازی وبلاگی - طبق روال - از دوستانم "پیچک سر به هوا" ،" آهستان" ،  "دودینگ هاوس" ، "چای نبات"  و "نازنین یار" دعوت می کنم در این بازی شرکت کنند و آنها نیز هر کدام پنج نفر دیگر را به این بازی دعوت کنند و هر کس نوشت لینکهای نوشته خود را برای من کامنت کند تا در خود متن اضافه کنم و دیگران از آن آگاه شوند .

 

همچنین از همسرم و دخترم راحیل  و نیز این دوستان هم می خواهم که اگر اهل بازیهای وبلاگی هستند یا دوست دارند اهلش باشند ، ما را همراهی کنند : سجاد صفار هرندی ، کامران نجف زاده ، حسین قدیانی ، محمد مهاجری ، محمد ولوی ، عبدالستار کاکایی ، مهران کرمی ،محمد صالح مفتاح ،ایرج نظافتی ،  انسیه موسویان ،سمیه فیروز فر ، فاطمه کهربایی ،  محمد مهدی اسعدی ، محسن علینقیان ، روح الله امین آبادی ، لیلا باقری ، لیلا سادات باقری ، کبرا آسوپار ، فاطمه ابوترابیان ، مریم مهدیخانی ، مازیار بیژنی ، دکتر محمد رضا ترکی ، محسن حدادی ، دکتر عبدالرضا داوری ، محمد دلاوری ، قاسم رحمانی ، محمود رضا رحمانی ، رحیم چوخاچی زاده مقدم ، میثم رشیدی مهر آبادی ، بهروز ساقی ، پیام فضلی نژاد ، حامد طالبی ، آرش فهیم ، احمد فیاض .

***

نوروز همیشه مرا به یاد بهار آفرین موعود می اندازد ، همو که به قول قیصر ، تمام روزهای ما بی او "روز مبادا" ست ؛ همو که باز هم به قول قیصر ، باید بفرماید تا فروردین شود اسفند های ما ...

فرا رسیدن بهار  و آغاز سال جدید خورشیدی را به همه دوستانم شادباش می گویم . به امید روزی که از سیمای جمهوری اسلامی ایران ، پیام نوروزی امام زمان "عج" را بشنویم .

در این ایام ، در هر کجای خوبی که بودید - بخصوص در حرمهای امامانمان از جمله حرم مطهر علی بن موسی الرضا "ع" برای من هم دعا کنید ؛ خیلی .

 

 

چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

پیش نوشت : این یادداشت ، صرفاً خطاب به همکاران خوبم در ایرنا نوشته شده است و بس . مخاطبان همیشگی این وبلاگ - بجز این گروه -  ، بعید است چیز زیادی از آن به دست آورند .

*

نمی دانم این از توفیقات من بوده یا بد بیاری که در طول مدت کاری خودم ، بجز مدت محدودی در اوایل دوران دانشجویی ، تنها و تنها یک شغل داشته ام و آن هم خبرنگاری در روزنامه کیهان بوده است . هیچ وقت مزه جا به جایی ، یا شغل دوم آنچنانی را نچشیده بودم و راستش شاید کمی هم از این می ترسیدم .

      

اواخر بهار سال پیش ، دوست عزیز دیرینه ام "محمد جعفر بهداد" که تازه مسئولیت مدیر عاملی سازمان خبرگزاری جمهوری اسلامی را پذیرفته بود ، از من خواست با او همکاری کنم . من ، هم از آن جهت که با کار خبر ، بیگانه نبودم و هم از آن جهت که مطمئن بودم کارکردن با بهداد ، آزار دهنده نخواهد بود پیشنهادش را پذیرفتم و در مدیریت نظارت و ارزشیابی اخبار ایرنا کار خود را آغاز کردم .

درباره اینکه این بخش ِ بارها تعطیل شده ، چگونه دوباره احیا شد و بستر مناسبی برای ادامه حیات یافت و جا افتاد ، در اینجا چیزی نمی گویم ، تنها یاد آور می شوم نگاه من به کار دوم ، به همکاران جدید و دوستان نویافته بشدت تغییر کرد به گونه ای که الان پس از 21 ماه فعالیت و مؤانست با این دوستان ، جدایی از آنها برایم بسیار سخت و انصافاً طاقتفرساست .

این کار البته آنچنان هم آسان نبود . نفس کار ارزشیابی و نظارت در ذات خود با پیش فرضها و تصورات و عملاً بدفرجامیهایی همراه است که آن را از یک کار روتین ، مثل سردبیری یا دبیری و یا حتی خبرنگاری متفاوت و سخت تر می کند . اما احساس می کنم من مَرد این کار بودم و کار خودم را هم توانستم علاوه بر لطف خداوندمهربان ، با عشق ، و هم ، همراهی همکارانی که کارکشته این کار بودند و سالها خاک صحنه های خبری ایرنا را خورده بودند و در بخشهای مختلف آن حضوری کاری و عملیاتی داشتند  با موفقیت نسبی به پیش ببرم .

اما در ماههای اخیر ، چند اتفاق توأمان باعث شد وقفه هایی در کار ایجاد شود : اول تغییر زمان کاری کیهان از بعدازظهر ، به "هم صبح و بعدازظهر" که به یکنواختی کار من در ایرنا  لطمه می زد . من البته همان زمان ، از مسئولیت خود استعفا کردم اما با لطف دوستان ، در ساعات صبح و شب به کار ادامه دادم بدون اینکه لطمه زیادی به آن بخورد . هر چند این تغییر ساعت ، زمان همنشینی با  فرزندانم را بجز در روزهای تعطیل به تنها فرصت ِ یک صبحانه خوردن کاهش داد  !

همچنین از ابتدای این فصل ، با استفاده از مزایای قانون سخت و زیان آور بودن شغل خبرنگاری ، پس از ٢١ سال فعالیت در تحریریه ، از روزنامه کیهان بازنشست شدم که البته با لطف آقای شریعتمداری عزیز ، دعوت به کار شده ام و هنوز سعادت دارم تا در جمع همکاران خوب و صمیمی  کیهان ، خاک تحریریه بخورم و نفس بکشم .

رفتن آقای بهداد و آمدن آقای جوانفکر به ایرنا هم ، بخصوص از این جهت که قاعدتاً‌ هر مدیری باید برای پیشبرد کارهای خود ، از نیروهای مورد اعتماد خودش استفاده کند ، باعث شد تا بر حسب ادب ، در اوایل اسفند ماه ، در کنار گزارش کار مفصلی که خدمت مدیر عامل جدید نوشتم ، از ایشان بخواهم تا اجازه دهد حداکثر تا پایان سال بیشتر ،  در خدمتشان نباشم تا سال جدید را به  برنامه های جدید از جمله نگارش دو سه کتابی که سالهاست ذهن مرا به خود مشغول کرده اما فرصت نگارش آنها  را نیافته ام اختصاص بدهم و وقت بیشتری نیز برای خانواده بگذارم .

اما ... اما دیروز در حالی که لینک خبری را پی می گرفتم ، به سایتی موسوم به "حقیقت نیوز" رسیدم که ناگهان در صفحه اول آن ، عکس خودم را دیدم و خبری که شوکه ام کرد : تقی دژاکام خبرنگار پیشکسوت و برگزیده جشنواره مطبوعات از ایرنا اخراج شد !

هر چه فکر کردم که من کی "از ایرنا اخراج شده ام" و کی بر اساس این به اصطلاح خبر ، "حکم اخراج خود را از مدیر عامل جدید دریافت کرده ام" ، چیزی به یادم نیامد ! از دوستان مسئول در بخشهای مختلف ایرنا هم که پرس و جو کردم هیچ کس کوچکترین اطلاعی از این موضوع نداشت ، و برخی با شنیدن نام "حقیقت نیوز" پوزخندی با معنی می زدند .   امروز هم  طبق روال معمول به ایرنا آمدم ، باز هم کسی از "اخراج" من خبر نداشت و من طبق روال روزانه پس از معرفی خبرهای برتر روز گذشته ایرنا و تحویل آن به مسئول بالاتر خودم ، از سازمان بیرون آمدم ؛ کاری که ان شاء الله  تا پایان امسال آن را ادامه خواهم داد.

به نظر می رسد سایت مزبور ، با رندی هر چه تمامتر می کوشد به قیمت خراب کردن من و امثال من ( و البته در ظاهر در لباس حمایت از من و دوستانم) ، بین نیروهای انقلاب و بخصوص طرفداران دکتر احمدی نژاد تفرقه بیندازد تا مگر بتواند از این آب گل آلود ماهی بگیرد . این همان سایتی است که چند روز پیش ، خبر کاملاً‌ دروغ بیماری لاعلاج مدیر مسئول کیهان را منتشر کرد و حتی تأکید کرد وی تا آخر سال بیشتر زنده نیست ! 

*

شاید تمام آنچه در بالا نوشتم به گونه ای مقدمه ای باشد برای آنچه در ذیل می آید :

من ، برادرم " محمد جعفر بهداد " را فردی مخلص به انقلاب و نظام و مدیری توانمند می شناسم و معتقدم تلاشهای او در ارتقای فنی ، کیفی و حتی رفاهی در سازمان خبرگزاری جمهوری اسلامی ، مطلوب و ارزشمند بوده است . همچنین جناب آقای "علی اکبر جوانفکر" را هم فردی متدین ، با شخصیت و مخلص می شناسم و برای ایشان نیز احترام فوق العاده ای قائل هستم . البته تا دو سه ماه پیش ، شناختی از ایشان نداشتم اما برخی موضعگیریهای ایشان بخصوص برخورد اخلاقی آقای جوانفکر با برخی برنامه های تلویزیون باعث شد نسبت به وی علاقه مند بشوم .

با این حال ، اختلاف سلیقه و دیدگاه ، حق طبیعی هر انسانی است و من ممکن است با برخی دیدگاههای برادرم بهداد یا جوانفکر هم مخالف باشم یا برخی رفتارهای آنان را نپسندم ، اما اجازه نمی دهم سایتی از این اختلاف نظر ِ کاملاً عادی  - که شاید جز من و خود این بزرگواران کسی از آن با خبر نیست - سوء استفاده کند و با استفاده ابزاری از نام من ، بهره باطل خودش را ببرد و در حقیقت مرا "وجه المنازعه" خودش کند.

من خوشحالم که نه آقای جوانفکر با من برخورد مورد اشاره سایت حقیقت نیوز را داشته است و نه من کوچکترین گلایه ای از ایشان دارم و پایان کار من نیز تنها و تنها به دلیل درخواست شخصی و کتبی خودم در اوایل اسفند ماه امسال از ایشان است و بس و بهتر است نویسنده خبر خیالی مزبور ، دنبال راههای دیگری برای تفرقه انداختن بین نیروهای انقلاب و نظام بگردد !

بخصوص که علی رغم شماره های دروغ ذکر شده در بالای هر خبر ، مبنی بر میزان بازدید کننده ها از این سایت ، یک مراجعه ساده و راحت به سایت الکسا نشان می دهد که "حقیقت نیوز" یک هزار و هفتصد و شانزدهمین سایت در ایران است و میزان واقعی بازدید کنندگان هفتگی و ماهانه آن نیز بخوبی در نمودار زیر مشخص است .

*

دخترکوچکم زهرا ، دو سه هفته پیش هنگامی که پیش نویس ِ نامه خداحافظی ام به آقای جوانفکر را می نوشتم ، وقتی فهمید از سال آینده هر روز ساعت ۶ بعدازظهر پیش آنها خواهم بود ، از خوشحالی جیغی کشید و مرا بوسید و گفت : بابا ! واقعاً‌ دیگه زود میای خونه ؟ دیگه شبا با هم شام می خوریم ؟ و من بابت ماههای طولانی ِ معطل گذاشتن ِ این نیاز ِ عاطفی ِ فرزندانم ، افسوس خوردم و به او قول دادم که حتماً‌ چنین خواهم کرد .

راستش به یاد جمله معروف دکتر شریعتی هم افتادم ؛ آنجا که می گوید : " در عجبم از  برخی آدمهای بیچاره ، که آسایش خود را فدای تأمین وسایل آسایش خود می کنند" ! و فکر کردم حالا که بازنشستگی پیش از موعد ، بخش عمده ای از دغدغه مادی مرا برطرف کرده است ، با هیچ توجیهی نمی توانم باز هم از حق فرزندان و خانواده ام کم بگذارم .

در همین جا ، از تک تک همکاران ایرنایی بخصوص همکاران بخش خبری در داخل و خارج کشور ،  که در این ٢١ ماه در خدمتشان بودم و از مؤانست با آنها و خبرهای خوب و پربارشان بهره ها گرفتم ، خداحافظی می کنم و ضمن پوزش به خاطر قصورها و اشتباهات احتمالی در جریان کارها ،  پیشاپیش فرا رسیدن سال خورشیدی جدید را به همه آنان شادباش می گویم و مطمئنم روزها و سالهای فرارویشان ، خوبتر از پیش خواهد بود .

تنها آرزویم این است که این برادر کوچک خود را همچنان عضوی از خانواده بزرگ و با اعتبار ایرنا - این رسانه خبری نظام - بدانند . برای برادر بزرگوارم آقای جوانفکر عزیز هم آرزوی توفیقات بیش از پیش دارم و امیدوارم ایرنا در دوره ایشان ، باز هم پله های ترقی را طی کند و بتواند بیش از دوره فعلی  به انتظارات حرفه ای از خود ، پاسخ گوید ؛ راهی که قطعاً دور نیست .

خداوند شر تفرقه افکنان و دو رویان و کاسه لیسان قدرت را از سر همه ما دور کند ...

 

شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

این روزها هر چه می نویسم ، پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم ، همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر از نانبشتنش ...

چون احوال عاشقان نویسم ، نشاید .

چون احوال عاقلان نویسم ، نشاید .

هر چه نویسم هم نشاید .

و اگر گویم ، نشاید .

و اگر خاموش گردم هم نشاید . و اگر وا نگویم هم ، نشاید ...

*

از : شهید عین القضات همدانی - به نقل از : هبوط در کویر ، دکتر علی شریعتی ( چاپ سوم : تهران ، چاپخش ، زمستان ١٣۶٧) ، صفحه ٢٠٧.

 

     

پانوشت : پانوشتن  هم نشاید !

شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

نهال کاجی که دیروز آقا همزمان با هفته درختکاری غرس کردند ، معلوم نیست چندمین نهالی است که از زمان ریاست جمهوری تا رهبری کاشته اند ، اما معلوم است همه نهالهایی که در این سالهای طولانی به دست آقا غرس شده است اکنون درختان تنومندی شده اند که شاخ و برگهای زیادی دارند و هر کدام ، هوای اطراف خود را تلطیف کرده و اکسیژن آن را افزایش داده و نفس کشیدن در آن هوا را برای همگان دلنشین کرده اند .

راستی ! می شود روزی را شاهد باشیم که "آقا" ی مهربان دیگری ، نهالی را غرس کند ، بعد رو کند به همین آقا که در کنارش ایستاده و هر دو با هم و به هم لبخند بزنند و دیگران صلوات بفرستند ؟

تا آن روز ، رهبر عزیزمان چند نهال دیگر باید غرس کنند ؟

 

این روزنوشت همان شرح عکس صفحه اول کیهان در چهارشنبه 19 اسفند ماه 1388 است .

چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

احساس می کنم مشغول شدنم به "گوگل ریدر" ، مرا حسابی از دوستان و مخاطبان وبلاگیم دور کرده است . خوب ، طبیعتاً من نشانیهای همه دوستان را در "گودر" ( مخفف همان گوگل ریدر) وارد می کنم و به محض به روز شدن وبلاگهای دوستان ، با خبر می شوم و از نوشته هاشان بهره مند می شوم . این یک امتیاز بزرگ بخصوص در زمانه ای است که زمان در آن ، بسیار ارزشمند است و کم ارزشتر از طلا نیست . اما اشکال کار اینجاست که دیگر ، دوستانم نقطه نظرات مرا در پای نوشته هایشان نمی بینند ، از خوش آمدنها و بد آمدنهای من ، از نقدهای مثبت و انتقادهای منفی من با خبر نمی شوند ، حتی از واکنشهای دیگر دوستانی که به نقد و انتقادها ، نقد و انتقادهایی را وارد می کنند بی خبر می مانند . در نتیجه ، تعامل طبیعی رایجی که شاید یکی از دلایل نوشتنهای ما و آنها در وبلاگ است ایجاد نمی شود و اگر ایجاد شده است از دست می رود .

این اتفاق حتی برای نوشته های خود ما  نیز می افتد و ممکن است روزها بگذرد تا از نقد و نظر دوستی به نوشته مان  باخبر شویم و شاید او ، روزها به وبلاگمان سر زده تا واکنش ما را به نقد و نظرش بخواند اما با سکوت با معنا یا بی معنی ما مواجه شده باشد . به نظر من ، این اتفاقات در کنار مزایای زیاد گودر ، روند خوشایندی نیست و موجب می شود و موجب شده است تا روز به روز ، وبلاگها سردتر و بی روحتر شوند و مراجعه ها به آنها کمتر و کمتر شود و بازدید کنندگان ، بر خلاف شور و اشتیاق گذشته ، میل و رغبت کمتری برای سر زدنها و جست و جوهایشان داشته باشند.

دو اشکال دیگر هم در این زمینه وجود دارد :

اول - نوت (note) ها یا همان نکته ها و یادداشتهای کوتاهی است که گاهی ما در گودر می نویسیم ؛ نوشته هایی که گاهی به مثابه کامنت و نظر در پای وبلاگها محسوب می شود و گاهی دلنوشته ها و احساسات آنی یا دائمی ما نسبت به موضوعاتی است که فکر و دل ما را مشغول کرده اند . این نکته ها ، از مواردی است که مطلقاً خوانندگان و مخاطبان وبلاگهایمان از آنها با خبر نمی شوند و طبیعتاً نمی توانند در باره آنها اظهار نظر کنند یا خوشامد یا بدآمد خود را از آنها ابراز کنند . در حالی که این نوشته ها را فقط کسانی که پیگیر ثبت شده (follower) ما در گودر هستند می خوانند و بس .

دوم - یکی از مزایای مهم وبلاگها و سایتها ، انتشار آنها به گونه ای است که از سوی موتورهای جست و جو ، قابلیت  دریافت و مطالعه پیدا می کند و می تواند برای مصارف تحقیقاتی و پژوهشی مورد استفاده قرار گیرد به گونه ای که با سرچ (search) کردن کلمه یا کلمات کلیدی آنها در این موتورها ، به مطلب مورد نظر رسید . تا آنجا که می دانم نکته ها و یادداشتهای منتشره در گودر ، از چنین امکانی محرومند و جست و جوها منحصر و محدود به همان دایره فید(feed) های بازنشر داده شده معیّن برای هر کاربر است و بس . گاهی برخی از این نکته ها و نظرات و یادداشتهای کوتاه و بلند ، در تحلیل یک موضوع یا یک مطلب بی اندازه تأثیر گذار است اما  جست و جو گران موتورها از آن محرومند و کدهای اینچنینی را برای تحلیل ، از دست می دهند .

***

آنچه آمد فقط به عنوان طرح موضوعی بود که احساس می کردم عنوان کردنش ضروری است و حتی کمی هم دیر است . ممکن است برخی از امکانات گودر از نظر من ، دور مانده باشد ؛ امکاناتی که اشکالات فوق را مرتفع می کند . اما حتی اگر اشکالات فنی فوق ، با تنظیمات گودر حل شدنی باشند ، قطع ارتباط متنی و عاطفی ما با مخاطبانمان و تأثیر منفی آن در کل جریان وبلاگ نویسی فکر نمی کنم حل بشود .

به همین دلیل ، از دوستانم بخصوص از اهالی گودر می خواهم در کند و کاو این موضوع ، کمک کنند و نظراتشان را حتما بنویسند و اگر لازم است تصمیمی جمعی بگیریم که مثلاً حتی نوت ها و نکته هایمان را هم در وبلاگ منتشر کنیم ، این کار را انجام دهیم .

من شخصاً تصمیم دارم برخی از نوت ها و نکته هایی که در گودر نوشته ام و با نظر لطف دوستان یا نقد و نظرهای مثبت و منفی آنان مواجه شده است در یک یا چند روزنوشت (پست ) وبلاگی بازنشرشان دهم و از دیگر دوستان هم می خواهم این کار را برای موارد قبلی خود انجام دهند .

دو سه نکته ای را هم که در روزنوشتهای قبلی آورده بودم ، برای تأکید و توجه مجدد دوستان ذکر می کنم :

- برای یک یا چند بازی وبلاگی خاطره انگیز و البته غنی ،  برای ایام طولانی کسادی کار در نوروز فکر اساسی بکنیم !

- از تأیید کردن کامنتهایی که صرفاً به تبلیغ وبلاگ دوستان اختصاص دارد و از وبلاگ ما به عنوان ابزار استفاده می شود ، خودداری خواهم کرد .

سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

 "حسین شریعتمداری" مدیر مسئول روزنامه کیهان که دیروز یکشنبه به علت برخی مشکلات ناشی از ترکش دوران دفاع مقدس و خستگی و فشار کار ، برای انجام چند آزمایش به بیمارستان بقیة الله "عج" تهران مراجعه کرده و دیشب را به همین دلیل در آنجا بستری بود ،پیش از ظهر امروز آنجا را ترک کرد و مستقیما به کیهان آمد و به کارهای خود در دفتر سرپرستی رسیدگی کرد و رأس ساعت 15 نیز طبق روال همه روزه در شورای تیتر تحریریه شرکت کرد . اما این مراجعه عادی به پزشک ،  موجب شد که برخی ،  آرزوهای دور و دراز خود را در قالب خبر به خورد مخاطبان بدهند و البته خوراک خوبی برای سایتهای ضد انقلابی از جمله "بالاترین" فراهم کنند که مدتهاست از 22 بهمن تاکنون ، در بی خبری و بی سوژگی مفرط دست و پا می زنند .

شریعتمداری امروز در بدو ورود به تحریریه ، در گپ و گفتی کوتاه با بچه ها ، با همان شوخ طبعی و بذله گویی مشهور خودش ، مطالبی را در واکنش به خبرهای عجیب و غریب سایتهای مزبور مبنی بر وخیم بودن حالش ، اظهار داشت که از بازگویی آنها معذورم !

...

عکسهای "محمد علی شیخ زاده" را از جلسه امروز شورای تیتر  کیهان که به ریاست شریعتمداری تشکیل شده است ملاحظه می کنید .

 

 

مرتبط :

-  مصاحبه امروز خبرگزاری برنا با مدیر مسئول کیهان : حالم خوب است و دارم یادداشت می نویسم

یک معاینه پزشکی و این همه شایعه !

دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

 

   

سلام . از همین اول با هم قرار می کنیم که شما پدرم باشید و من فرزندتان . بگذرید از این بند و بست هایی که طبیعت به دست و پای محبت میان آدمیان می بندد تا مسخشان کند ، تا خوارشان کند ؛ که اگر نگذرید ، اثبات اینکه جای پدرم باشید ، از توان حساب و کتاب و سن و سال ، خارج است . تازه شما خودتان بهتر از هر کسی می دانید که حتی گاهی مادرم بوده اید ؛ آن وقتها که خواسته ام "مثل یک مادر در حق فرزندش" ، برایم دعا کنید . با این همه ، برای من ، بهتر آن است که یاری شفیق و مهربان باشید ؛ چون مرا این جلوه از جلوات شما ، مطلوبتر است .

*

خاطرات من از شما بی شمارند ، اما کوچک و معصوم ؛ مثل بچه هایی که در این بیست و چند سال حضورم در کانون ، با آنها دمخور بوده ام . همان قدر ساده ، همان قدر فصیح و روشن و البته عزیز.

یکی از این خاطرات بر می گردد به روزی در اوایل بهمن ماه سال هشتاد و چهار ، به یک عصر سرد و طوفانی زمستان ، با نَمی از بارانی که می بارید و نمی بارید ؛ از ابرهایی که تیرگی شان ، آن وقت ِ از روز را به اندازه یک غروب دلگیر ، تیره کرده بود . روزی که در ساعاتی از آن ، یک تیم مجهز جراحی ، به سرپرستی دکتر ملکی و طی دو عمل پیاپی ، سینه شما را شکافته بودند تا به قلب بیمارتان مددی برسانند ، بلکه باز بتپد ، تا بلکه باز بتوانید با ما باشید .

*

خبر را یکی از دوستان رسانید . همان که خواسته بود برای زنده ماندنتان دعا کنم . همان که این خواسته را با بغضی در گلو ، گره گره گفته و رفته بود و مرا با این سؤال ِ بزرگ بر جا گذاشته بود که :

- الآن در بیمارستان شهید رجایی تهران ، بر شما چه می گذرد؟

*

آن وقتها ما در خیابان حافظ زندگی می کردیم . در کوچه مسعود سعد . کنار یک مدرسه مذهبی ارامنه که نمازخانه اش یک برج ناقوس کوچک داشت . هر موقع باد در این برج می افتاد ، صدای ناقوسش بلند می شد . آن وقت زنگ ، به نامرتبی می کوفت و باد مرا کمی می ترساند . پاییز اگر بود در چنین مواقعی من بیشتر از هر چیز ، دلم به حال درختها می سوخت . می دانستم تا صبح ، آنها از برگ خالی می شوند و فردا من روی بستری از برگها راه خواهم رفت .

اما آنروز عصر که دیگر برگی بر درختان نبود ، باد فقط ناقوس را می نواخت و لرزه بر درختهای عریان می انداخت .

*

من همیشه برای دعا کردن ، سجاده ام را دارم و محرابی را که یک محل ِ قراردادی است از فضای خانه . انگار آنجا دعاهای من به اجابت نزدیکترند . آیا باید زندگی دوباره شما را من در آن جا از خدا طلب می کردم ؟

من در عمری که از خدا گرفته ام ، او را همه جا دیده ام و هر بار مهربانتر از قبل و هر بار نزدیکتر از قبل . در آن هنگام هنوز باد می آمد و صدای ناقوس ، مرا به یاد آن نمازخانه کوچک همسایه می انداخت که به قطع و یقین ، خدا در آن جا هم حضور داشت و صدای ناقوس را می شنید . آیا می شد شفای شما را از صاحب ِ آن نمازخانه بخواهم ؟ ذهن من به راههای دیگری هم اندیشید ؛ چون در آن تنگنا می خواست به هر دستاویزی متمسک شود ؛ اما دل من که گزیده پسند است و یکه شناس ، چیز دیگری می خواست . برای شما در آن شرایط ، باید کودکی دعا می کرد .

*

بچه هایم تازه از مدرسه رسیده بودند و در آشپزخانه مشغول خوردن عصرانه بودند . نگاهی به قد و بالای ظریف و چهره زیبایشان انداختم و مثل هر بار که از داشتن شان مشعوف می شوم ، خدا را شکر کردم . آنها می توانستند برای شما ، دعاگویان خوبی باشند ؛ اما من دنبال چیز دیگری بودم . برای طلب بزرگ من ، تنها یک شکستگی بی حد و حصر می توانست کارساز باشد و بس . در کجا می توانستم کودکی در هم شکسته پیدا کنم تا مرادم حاصل شود ؟

*

ناگهان به یاد فاطمه افتادم ! همین چند روز پیش دیده بودمش ؛ رنجور و در هم شکسته . پس چادرم را برداشتم و از خانه بیرون دویدم . من دستهایی را می شناختم . می دانستم که اگر به آسمان بلند شوند ، می توانند شما را به دنیای بچه ها برگردانند . این دستها به دخترکی هفت ساله تعلق داشت که با یک بیماری نادر مادرزادی به دنیا آمده بود . این بیماری داشت آرام آرام جلو می دوید و بدن نحیف او را می بلعید . بیماری ، در آن روزها ، مشغول بلعیدن دستهای دخترک بود .بارها دیده بودم او چه طور مداد را میان انگشتهای نصفه نیمه اش می گیرد و می نویسد ؛ در حالی که خون از انگشتهای نداشته اش شره می کند . بارها دیده بودم او چه طور پنجه های جمع شده اش را با بلندی آستینش می پوشاند و از سمت نگاه این و آن می گریزد . عکسش را برایتان می گذارم . تا با تماشای چهره اش ، گاهی به یادش باشید ؛ حتی وقتی او دیگر تمام شده باشد .

*

در آغاز آن شب سرد زمستانی ، که حالا بارانش به برف مبدل شده بود و بادش ، به سوز سردی از جانب برفچالهای البرز ، وقتی از خانه فاطمه کوچک بر می گشتم ، دیگر حتم داشتم شما خواهید ماند .

*

کمی بعد شما را در مرکز آفرینشهای فرهنگی هنری کانون دیدم ؛ در اختتامیه هفته دوستی کودکان ایران و هلند . چند روز قبل از آن از بیمارستان به خانه آمده بودید و هنوز آثار دو عمل پیاپی را با خود همراه داشتید . در آن برنامه ، کودکانی از دو کشور ایران و هلند ، که طی یک مراوده دو ساله اینترنتی با هم آشنا شده بودند ، گرد می آمدند تا با یکدیگر از نزدیک دیدار کنند. آن روز شما ، میزبان بچه های کشور گُلها و آسیابها بودید . در حالی که هنوز تبعات جراحی را با خود داشتید . نمی دانم شما چه طور در آن روز با دنده هایی که با در هم شکستگی شان به دکتر ملکی این امکان را داده بودند تا قلب شما را در مشت بگیرد و ترمیم کند ، نفس می کشیدید و چه طور آن برنامه سنگین را تاب می آوردید !

من فقط می دانم که این معجزات ، تنها از عشق ساخته است و بس .

همکار شما در کانون - مریم صباغ زاده ایرانی

 

پانوشت اول : شنبه بعداز ظهر ، مرکز آفرینشهای فرهنگی هنری کانون میزبان بیش از 950 نفری بود که برای نکوداشت و پاسداشت 18 سال خدمتگزاری مردی مهربان و دوستدار بچه ها مهندس " محسن چینی فروشان"به آنجا آمده بودند . در این مراسم ، دخترک کوچکم "زهرا" هم متنی را برای مدیر عامل سابق کانون خواند و سپس از طرف همه بچه های ایران ، دو طوطی به مدیر عامل دوست داشتنی سابق کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هدیه داد .

البته همسرم  دو روزنوشت در همین رابطه ، در وبلاگ "خاکستر گلها"یش نوشت ، اما من همین نوشته را که در یادنامه منتشره کانون  درج شده است بیشتر دوست دارم و بیشتر به دلم نشست و چون این روزها او ، بکوب سرگرم نوشتن و تمام کردن و رساندن مطلبی برای "کتاب همشهری" ضمیمه روزنامه همشهری به مناسبت نوروز است و فکر می کنم حتی وقت سر زدن به وبلاگش را هم ندارد ، به عنوان عرض ادبی مشترک به آقای چینی فروشان در وبلاگ خودم می گذارم .

پانوشت دوم : دوستان از همین حالا ، به فکر چند بازی وبلاگی خوب و تأثیر گذار برای 15 روز تعطیل نوروزی و کسادی کار وبلاگ نویسی و اهالی گوگل ریدر و ... باشید . مثل سال گذشته نباشد که همه از بی حالی این ایام گلایه داشتند . من خودم دو سه سوژه و ایده خوب دارم که آنها را بموقع اعلام خواهم کرد . 

پانوشت سوم: با عرض پوزش از همه دوستان و مخاطبانی که در قسمت نظرات وبلاگ من ، صرفاً به تبلیغ و معرفی وبلاگ یا سایت خود  اقدام می کنند ، من این نوع رفتار را به هیچ وجه نمی پسندم و از این پس ، این نوع کامنتها را که از وبلاگ من به عنوان ابزار تبلیغ استفاده می کنند ، تأیید نخواهم کرد .  

دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

توی دانشکده حقوق ، استادی داشتیم که بسیار نسبت به دیر آمدن بچه ها حساس بود و گاهی از آقای تاجر ، کلید اطاق را می گرفت و پشت سر خودش می بست تا کس دیگری نیاید. گاهی البته برای کلاسهای ساعت 7تا 9 صبح ، حدود ده دقیقه ای - البته با عصبانیت شدید- ارفاق می کرد.
یکی از همین روزها ، هی بچه ها پشت سر هم می آمدندو اجازه می گرفتند و استاد با تأمل و خشم ، اجازه نشستن می داد. چهارمی پنجمی یکی از پسرها آمد ودر حالی که نفس نفس می زد اجازه نشستن گرفت .

 استاد گفت : این تلویزیون جمهوری اسلامی ِ شما ! (همین طور) ، یک ترانه ای پخش می کنه می گه : اندک اندک جمع مستان می رسند...

  پسره هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت : استاد ! ناز نازان ، گُلعذاران در رَهَند !

 و رفت نشست و بچه ها هم صرفاً به خاطر اینکه دنباله شعر را می دانست لبخندی زدند . اما یکی دو دقیقه بعد ، یکی از خواهران بسیار محجوب دانشکده ، در زد و وارد کلاس شد و به محض اینکه وارد شد تمام کلاس که حالا معنی دنباله شعر آن پسرک رند را فهمیده بودند زدند زیر خنده و آن هم چه خنده ای !

بیچاره آن خواهر ، هی به سر تا پای خودش نگاه می کرد که آیا اشکالی در او هست که همه خندیدند و نمی فهمید ماجرا چیست .

دکتر گفت : بفرمایید خانوم بنشینید .

و در کلاس را از پشت ، قفل کرد.

پ . ن : این خاطره را امروز وقتی داشتم خاطره نسبتاً‌ مشابه یکی از بچه هایی که در گوگل ریدر  نوشته بود را می خواندم به یادم آمد و گفتم در این ماه شادی و سرور و در آستانه بهار ، حتما به دل دوستان می نشیند.

پ . ن دوم : متن نوشته ای که در گوگل ریدر دیدم این بود :

اولین جلسه ی کلاس بود، استاد اسامی بچه ها را یکی یکی می خواند، رسید به اسم «بارانه».

شخص مورد نظر را که پیدا کرد پرسید: واسه چی بارانه؟
دختر جواب داد: واسه اینکه روز تولدم بارون میومده.


برادر اهل دلی از ته کلاس گفت: خوبه اون روز آفتابی نبوده!! :))

پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

١- توی هواپیما ، مهندس می گفت : یک خبر توپ بهت بدم نمی ری فوری تو ایرنا بزنی ما رو به باد بدی؟ گفتم : چی ؟ گفت : تازگیها به انگشتری آقا دقت کردی ؟ گفتم : نه ، چطور مگه ؟ گفت : من دقت کردم توی ایام اخیر ، انگشتری آقا عوض شده . بعد هم در دیدار چند روز پیشی که به همراه عده ای خدمتشان رسیده بودیم از نزدیک دقت کردم و دیدم که بله انگشتری ایشان عوض شده .گفتم : یعنی چی ؟ گفت : آقا تا قبل از این ، انگشتریشون "شرف شمس" بود اما الان "حدید" ه ؛ "حدیدِ صینی". گفتم : چه اهمیتی دارد ؟ گفت : حدید را فقط در هنگام جنگ به دست می کنند . گفتم : حتماً به مصداق "انّی حربٌ لِمَن حارَبَکُم" با دشمنان است و گرنه ما که بر عکس امام که جنبه جلالی رفتارش بیشتر بود ، جز مدارا و سعه صدر ازآقا بخصوص نسبت به سران فتنه در قضایای اخیر  ندیدیم ، اونقدر که دیگه کفرمون از دست این جنبه رحمانی ایشون در آمده ! بعد گفتم : خدا وکیلی اگر امام زنده بود ، در این فتنه هشت ماهه ای  که از ٢٢ خرداد شروع شد و در ٢٢ بهمن تمام شد ، چه برخوردی با سران فتنه می کرد ؟!

٢- دکتر هم که تازه از سفر خارج کشور بازگشته در باره ماجراهای روز کشور گفت : من بر اساس قرائن و شواهد مطمئنم که دو نفر در این کشور قطعاً به خارج از کشور وابسته هستند و این را هم به دور از هر گونه گرایشی می گویم چون شما می دانید که من اصلاً در این مسائل اهل جهتگیریهای رایج نیستم . این دو نفر هم یکی آقای مهندس موسوی است و دیگری آقای رحیم مشایی. در مورد اولی به چند نمونه از استناداتش اشاره کرد از سال ٨۵ و بخصوص از یک سال قبل از انتخابات و سپس تحلیل خودش را از آن اخبار ِ رسماً منتشر شده گفت . البته درباره مشایی فرصت نشد که توضیح مستند کامل بدهد اما یک نکته را مطرح کرد و آن اینکه می گفت : من به هیچ وجه معتقد نیستم که رابطه آقای رئیس جمهور با آقای مشایی رابطه مرید و مرادی باشد زیرا مرید باید عین حرفهایی را بزند که مراد می زند در حالی که حرفها و موضعگیریهای دکتر احمدی نژاد زمین تا آسمان با آنچه آقای مشایی می گوید تفاوت دارد ؛ نگاه کنید به دیدگاههای متفاوت این دو در باره مثلاً اسرائیل .

دوستم گفت : من هم تعجب می کنم  از موجی که در ماههای اخیر در عرصه فرهنگ کشور با میدان دادن به کسانی چون هدیه تهرانی و مهناز افشار و ... و افرادی چون محمد رضا گلزار که به دلایل مختلف ممنوع التصویر و ممنوع الاجرا بود ، راه افتاده  و  فکر می کنم مشایی در صدد این است که در انتخابات آینده با این شیوه های پوپولیستی رأی عوام را جلب کند .

گفتم : اگر دقت کرده باشید در هفته های اخیر ، سایت آقازاده به هیچ وجه انتقادی را متوجه مشایی نمی کند و حتی خبرهای قبلی سایت درباره مشایی ظاهرا حذف و حتی تعدیل شده است . اگر یادتان باشد سر دو سه مسئولیت دکتر الهام که بعضی مثل وزارت دادگستری و سخنگویی و ... به نوعی در یک راستا محسوب می شد همین سایت و سایتهای جناح راست چه قشقرقی راه انداخته بودند اما وقتی آقای مشایی هفته ای دو سه مسئولیت مهم می گیرد و با احتساب یکی از دوستان الان حدود ١۵-١۶ مسئولیت دارد اما صدای هیچ کدامشان در نمی آید . بعد هم نظر شخصی خودم را گفتم که من مطمئنم آقای مشایی در آینده ای نزدیک در یک نقطه به آقای هاشمی رفسنجانی خواهد رسید و هر دو هم بر علیه یک نقطه مهم !

دکتر گفت : ولی باید حواسمان باشد یک جبهه جدیدی درست نشود . خود آقا هم تلویحاً به این موضوع اشاره کردند گذشته از اینکه خدمتی که دکتر احمدی نژاد در پالایش انقلاب از چپ و راست فاسد و مدیران فسیل شده بخصوص در دولت قبلی اش کرده ، به نوعی به معجزه می ماند . اگر دقت کنید الان آقای هاشمی حاضر نیست تنها مدیر ِ رسماً منتسب به او یعنی جاسبی بعد از بیست و خرده ای سال کنار برود و نیرویی جوانتر یا جدید به جایش بیاید و حالا تصور کنید که اگر همچنان کارگزاران سازندگی زمام مدیریت کشور را به دست داشتند چه فسیلهایی همچنان مدیر بودند و همچنان مشغول خوردن و بردن !

گفتم : دکتر ! ولی می ترسم کار به جایی برسد که باز هم همان مدیران دور و بر احمدی نژاد خودمان جمع شوند و کار خودشان را بکنند کما اینکه امثال رحیمی و مرحوم کردان هم مدیران همان آقای رفسنجانی بودند .

به دکتر که از اساتید برجسته دانشگاه تهران است پیشنهاد کردم همین مباحث را - بخصوص از آن جهت که برای هر نکته اش سندی و کُدی داشت و رفرنس هر کدام را یادداشت کرده بود - در جمع جوانان و دانشجویانی که با آنها دیدار داریم مطرح کند و خودش هم همین نیت را داشت اما ظاهرا برگزار کنندگان جلسه به هیچ وجه با این پیشنهاد موافق نبودند و دکتر نتوانست این مباحث را در آن جمع ارائه کند.

***

فکر نمی کردم خداوند مهربان توفیق دهد که در یک هفته دو بار به زیارت علی بن موسی الرضا "ع" مشرف شوم اما این اتفاق افتاد و لطف خدا شامل شد و در حالی که روزهای آخر ماه صفر و ایام شهادت پیغمبر اکرم "ص" و امام حسن مجتبی "ع" و امام رضا "ع" با خانواده در مشهد بودیم ، اما پنجشنبه و شب جمعه هم بار دیگر به همراه دکتر و مهندس فوق الذکر ( که اسمشان را به خاطر نکاتی که به نقل از آنها نوشتم نمی توانم ذکر کنم ؛ امنیت خیلی بالاست !) برای برگزاری چند کلاس فشرده در موضوعات مختلف به پابوس امام هشتم "ع" رفتم و البته باز هم همه دوستان را بخصوص دوستان عزیز ِ همین محیط ِ مجازی را یاد کردم .

پ . ن اول : این نوشته دو سه بار آماده شد اما به دلیل قطع برق و اختلال در سیستمی که می نویسم مطالبم حذف شد ولی این بار همان نوشته را به جای سبک تاریخی ، به سبک هرم وارونه بازنویسی کردم برای اینکه اگر بخشهای انتهایی و حاشیه هایی که می نویسم مورد علاقه برخی از مخاطبان نبود ، براحتی از خیرش بگذرند اما مطالب مهمتر را در ابتدای این روزنوشت بخوانند .

پ . ن دوم : این سفر چند ساعته برای من خیلی جالب بود بخصوص اینکه مشهد در عرض سه روز کاملا تغییر کرده بود .

الف - بار اول حضور جمعیت عزادار تا آن حد بود که از در کفشداری نمی توانستی به داخل بروی اما این بار آنقدر خلوت که باورت نمی شد .

    

معمولا در سفرهای زیارتی بشدت از حمله کردن و فشار وارد آوردن برای بوسیدن ضریح مطهر متنفرم و این کار را زشت می دانم اما در سفر دوم آنقدر حرم - آنهم در شب جمعه - خلوت بود که تا نزدیکیهای ضریح رفتم و به کسانی که به آن چسبیده بودند گفتم اجازه می دهید که دست من هم به ضریح برسد که کنار رفتند و من بدون آزار دادن کسی توانستم به این شیوه هم زیارت کنم ؛ به همین راحتی !

ب - بار اول سرمای بیسابقه ای در شهر مشهد بود که از زمان کودکی و دو سه سالی که در فیروزکوه بودیم نمونه اش را به یاد نداشتم ( یازده درجه زیر صفر در روزهای فوق الذکر) به گونه ای که با هر مقدار لباسی هم که می پوشیدی باز هم می لرزیدی . البته گرمای حضور مردم بخصوص آنها که در زیر بارش شدید برف و با وجود سرمای شدید با پای پیاده از شهرهای دور و نزدیک مشهد خود را به حرم آقا رسانده بودند و در خیابانهای اطراف در تمام ساعات شبانه روز به سینه زنی و زنجیر زنی و عزاداری مشغول بودند ، تمام روح و جانت را گرم می کرد .

ج - خیابانهای اطراف حرم تا دو چهارراه آنطرفتر از هر سمت ، به روی خودروها بسته بود و فقط با پای پیاده امکان تشرف وجود داشت اما در شب جمعه این هفته ، تمام خیابانها باز بود و اطراف حرم هم مثل داخل روضه شریفه خلوت بود .

 د- بار اول ، خرید سوغاتی را به روز آخر موکول کردیم غافل از اینکه در روز شهادت امام رضا "ع" هیچ مغازه ای در مشهد باز نیست ، اما در همین سفر جبران کردم و برای همه همکاران و بخصوص پدر و مادر توانستم در حد بضاعتم سوغاتی مختصری بخرم . دوستان مجازی شناخته شده و ناشناس مرا ببخشند ،  فقط برایشان دعا کردم !

ه - در هواپیما یک گروه ده - پانزده نفره خانوادگی از ایرانیانی که از احتمالاً‌ آمریکا به وطن سفر کرده بودند و برای زیارت امام هشتم "ع" به مشهد می آمدند همراه ما بودند . نوع برخورد و تنوع ظاهری و دیدگاهی آنها برایم جالب بود. شاید چیز مختصری درباره آنها نوشتم . فقط در یک کلام اینکه عشق آنها به امام هشتم بسیار دیدنی و حسرت برانگیز بود.

و - یکی از دانشجویانی که برای بدرقه ما تا فرودگاه آمده بود و به خاطر تأخیر پرواز تا ساعت یک بامداد در آنجا پیشمان مانده بود ، می گفت : این روزها دغدغه بسیاری از بچه ها و جوانان اصولگرا دیگر موسوی و کروبی نیست ، زیرا اینها دیگر مُردگانی سیاسی بیش نیستند ؛ دغدغه بچه ها رفتارهای این روزهای آقای مشایی است .

ز - این درخواست هم در جلوی یکی از هتلها توجه ما را جلب کرد :

ح - به تهران که رسیدیم با مهندس که منزلش میدان رسالت بود و تا نیمی از راه هم مسیر بودیم یک تاکسی از فرودگاه گرفتیم تا پس از رساندن او ، مرا به شهرک شهید محلاتی ببرد. او را که پیاده کرد اول بزرگراه امام علی "ع" تاکسی را نگه داشت و گفت : من فکر می کردم منظورتان از محلاتی ، بزرگراه شهید محلاتی یا همان آهنگ است و نمی دانستم که شهرک شهید محلاتی را می گویید . گفتم : ما که سه بار تأکید کردیم رسالت سر راه شهرک محلاتی ، اینجا که سر راه آن خیابان نیست ! گفت : در هر صورت من این طور خیال کردم و شما را هم به آنجا نمی برم . گفتم : حتی اگر این اشتباه را کرده باشی ، این مردانگی است که در ساعت سه و نیم بامداد در اول این بزرگراه سوت و کور مرا پیاده کنی ؟ گفت : بله، همین کار را می کنم . کل مبلغ طی شده را به او دادم و پیاده شدم . او هم پولها را گرفت و گاز داد و رفت .

 

شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()